Please Wait For Skip To Aseman's Weblog ...
خاطرات و روزنوشت های یک آسمانی: June 2006

Thursday, June 29, 2006

دیشب خوابم نمی برد...خلاصه بدجور بی خوابی زده بود به جونم، حتی به مخم، خیلی هم خسته بودم، قشنگ ساعت یک و نیم نصف شب یا همین حدود ها بود؛ رفتم کنار پنجره، پنجره اتاقم رو به خیابون باز میشه و تا خیابون زیاد فاصله نداره، قشنگ میشه خیابون رو زیر نظر گرقت...
کنار پنجره ایستاده بودم و به آسمون خیره شده بودم... تا اینکه از خیابون یک صدایی شنیدم...یه جوون سوار بر موتور داشت این آهنگ رو می خوند؛ به چه ساز تو برقصم زمونه؛ گفتم چه حالی میده ساعت یک و نیم نصف شب دلت سخت گرفته باشه، از همه چیز و همه کس ناراحت باشی، هوای گرم تابستون هم به شدت رنجت بده و تو سوار بر موتور برای خودت آواز بخونی...این آهنگ با اینکه ریتم و موزیک شادی داره، اما شعرش خیلی شاد نیست...می تونید این آهنگ رو از اینجا دانلود کنید و گوش کنید.
به چه ساز تو برقصم زمونه، زمونه
از دست تو، دل من چه خونه چه خونه
تو دل منو شکستی که رفتی عزیزم
تویی که برات میمیرم نذار اشک بریزم
آخه دنیای منی به کی بگم مال منی
آخه دنیای منی تو رو میخوام مال منی
آرزوی آخرم بود که با تو بمونم
به امید عشق خوبت بتونم بخونم
دل بیقرار من بود که پا روش گذاشتی
درد و بلای عشقو تو جونم تو کاشتی
بی تو دارم میمیرم خوابتو هرشب میبینم
مثه جونی تو تنم اگه نباشی میمیرم
مثه آیات خدا سوره حق توی چشات
میسوزونه تنمو گرمی اون برق نگات

Labels: , ,


نوشته‌ شده توسط Mansour در 9:35 AM | نظر خوانندگان [0]

Monday, June 26, 2006

هر روز و همیشه چشمهایش به او بود، خيلی دوستش داشت، تنها به او فكر می كرد.چند روزی گذشت، بعد از اين همه انتظار توانست با او صحبت كند وقتی شروع کرد، از خوشحالي نمی دانست چه بگوید، نزديك بود همه چیز را خراب كند اما خوب شروع كرد.
يک روز حرفی در دلش مانده بود كه می خواست به او بگوید ولی موقعيتش فراهم نمی شد، تا بالاخره اسمش را صدا زد و گفت: دوستت دارم.طرف مقابلش از این حرف خيلی تعجب كرد؛ ارتباط آنها ظاهرا با هم خوب بود، تا يک بار همان طرف به او گفت ديگر نمی خواهم تو را ببينم، اما او واقعا دوستش داشت و از او خواهش كرد تنهایش نگذارد، او بعد از اين همه اصرار قبول كرد كه باز هم با او بماند.
روزها گذشت‌، چندين ماه گذشت، سالها گذشت، يک روز به او گفت عاشقت شدم.او خيلی بيشتر از دفعه قبل تعجب كرد، اما بعد از چند روز و شاید چند ماه و حتی بیشتر؛ شاید سالها، جمله عاشقت هستم پشت سر هم گفته می شد، دیگر برای او تكراری شده بود، در كل دوستت دارم تکراری شده بود.
روزی عاشق داستان ما، دید ديگر عاشق بودنش برای او اهميتی ندارد، تصميم گرفت برود و بيشتر از اين عمر خودش و او را تلف نكند، اما با خودش می گفت من هنوز دوستش دارم، با اينكه او خيلی اذيتش كرده بود، اما گفت اگر يک روز بفهمم عاشق من است، اگر بفهمم واقعا از عمق وجود و قلبش من را دوست دارد، باز هم پیش او بر می گردم، يك ماه و شاید سالها گذشت و عشقی در او نديد. به قولی كه به خودش داده بود عمل كرد و رفت…روزها گذشت ، ماه ها گذشت ، سالها گذشت و ديگر هيچ موقع نیامد، کسی كه دوستش داشت هيچ موقع عاشقش نشد و شاید نبود…

Labels:


نوشته‌ شده توسط Mansour در 9:28 AM | نظر خوانندگان [0]

Thursday, June 22, 2006

به دنبال حذف تیم ملی ایران از جام جهانی 2006 آلمان انتقاد های زیادی به بازیکنان و مربی و تمام کادر تیم شد و هنوز هم ادامه دارد و امیدوارم تا وقتی تیم ایران به یک تیم خوب، نه در حد جهان، بلکه حتی در حد آسیا هم تبدیل نشده است این نقد و انتقاد ها همچنان ادامه داشته باشد...
به خواندن روزنامه های ورزشی زیاد علاقه ای ندارم، ولی این روز ها مگر تب و تاب و شور و شوق جام جهانی می گذارد!
هر چند تیم ایران از جام جهانی با نتایج و بازیهای بسیار ضعیف، حذف شد اما هنوز دوستداران فوتبال مشتاقانه تیم فوتبال مورد علاقه خود را دنبال می کنند...درست مثل خودم که تمام بازی های تیم های مورد علاقه ام(برزیل ، آرژانتین ، ایتالیا ، آلمان،انگلیس و...) را هر طور شده می بینم و دنبال می کنم...
خب امروز در کنار یک دکه روزنامه فروشی نگاهی به روزنامه های ورزشی انداختم، که با این تیتر بزرگ رو به رو شدم که یکی از روزنامه ها به نقل از یک روزنامه آلمانی در مورد تیم ملی ایران نوشته بود...خب انصافا هم درست و منطقی نوشته بود...
روبات های ایرانی بهتر از تیم ملیشان بازی می کنند!
در روزنامه ای دیگر هم با تیتر درشت نوشته بودند...
ثابت کنید برای توریستی به آلمان نیامده اید!

Labels: ,


نوشته‌ شده توسط Mansour در 10:26 PM | نظر خوانندگان [0]

ظهر تابستان است.
سايه‌ها می‌دانند، كه چه تابستانی است.
سايه‌هايی بی‌لك،
گوشه‌يی روشن و پاك،
كودكان احساس! جای بازی اين‌جاست.
زندگی خالی نيست:
"مهربانی هست، سيب هست، ايمان هست.
آری!
تا شقايق هست، زندگی بايد كرد.
در دل من چيزی است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی‌تابم، كه دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايی است، كه مرا مي‌خواند..."
(سهراب سپهری)
-----------------
پ.ن:
تابستان نیز شروع شد و این اولین روز تابستان است...و این شعر چقدر با این روز مناسبت دارد...
در وبگردی های روزانه ام، اینجا این جمله قصار را دیدم، نظرم را جلب کرد...:
"حجاب داشتن و نداشتن در زندگی شخصی، به خودتان مربوط است ولی آنهایی که مخالف حجاب در محیط اجتماعی هستند، لااقل اگر قصد خود فروشی دارند، خودشان را مفت نفروشند."

Labels: , ,


نوشته‌ شده توسط Mansour در 4:17 AM | نظر خوانندگان [0]

Monday, June 19, 2006

دکتر علی شریعتی
امروز بیست و نهم خرداد، روز درگذشت نویسنده بزرگ ایران یعنی دکتر علی شريعتی است؛ او با نوشته های زیبا و روان خود ، حرف های بسیار زده است، پس امروز تصمیم گرفتم قسمت هایی از وصيتنامه دکتر علی شريعتی را به همراه جملات و کلام های زیبا و دلنشینش بنویسم...
وصيت يک معلم که از هيجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعليم کاری نکرده و جز رنج چيزی نيندوخته است، چه خواهد بود؟
... فرزندم! تو می توانی" هر گونه بودن" را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو چهار چوب حدود انسان بودن محصور است. با هرانتخابی بايد انسان بودن نيزهمراه باشد و گرنه ديگر از آزادی و انتخاب، سخن گفتن بی معنی است، که اين کلمات ويژه خدا است و انسان و ديگر هيچ کس، هيچ چيز، انسان بودن يعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد (به خود و جهان) و می آفريند (خود را و جهان را) و تعصب می ورزد و می پرستد و انتظار می کشد و هميشه جويای مطلق است. جويای مطلق. اين خيلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقيتهای روزمره زندگی و خيلی چيزهای ديگر به آن صدمه می زند. اگر اين صفات را جزء ذات آدمی بدانيم، چه وحشتناک است که می بينيم در اين زندگی مصرفی و اين تمدن رقابت و حرص و برخورداری همه دارد پايمال می شود انسان در زير بار سنگين موفقيتهايش دارد مسخ می شود، علم امروز انسان را دارد به يک حيوان قدرتمند بدل می کند. تو هر چه می خواهی باشی باش، اما... آدم باش.
اگر پياده هم شده است سفر کن، در ماندن می پوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاريخ "شدن" انسانها و تمدنها است.
... اگر بتوانيد در اين طوفان کاری کنيد، تنها به نيروی اعجازگري است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و اراده ای شود مسلح به آگاهی ای مسلط بر همه چيز و نقاد هر چه پيش می آورند و دور افکننده هر لقمه ای که می سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی خود طباخ غذاهای خويش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برايشان پخته اند. دعوای امروز بر سر اين است که لقمه کدام طباخی را بخورند. هيچ کس به فکر لقمه ساختن نيست. آنچه می خورند غذاهايی است که ديگران هضم کرده اند و چه مهوع!
و از کلام های دل نشین و زیبا و پر محتوای دکتر علی شريعتی بخوانید:
- ارزش عميق هر کسی به اندازه حرفهايی است که برای نگفتن دارد.
- خدايا عقيده ام را از دست عقده ام مصون بدار.
- آنان که غنی ترند محتاج ترند.
- مسووليت زاده توانايی نيست زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.
- استوار ماندن و زير هرباری نرفتن دين من است.
- قدرت نيازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
- غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند.
- هر کس را نه بدان گونه که هست احساسش ميکنند بلکه بدانگونه که احساسش ميکنند هست.
- قلم وديعه عشق و امانت آدم در زبان خداست.
- تو پسرم – اگر نمی خواهی بدست هيچ ديکتاتوری گرفتار شوی فقط يک کار بکن:«بخوان – بخوان و بخوان»
- خدايا به هركه دوست ميداری بياموز كه عشق از زندگی كردن بهتر است و به هركه دوست تر می داری بچشان كه: دوست داشتن از عشق برتر!

Labels: ,


نوشته‌ شده توسط Mansour در 2:16 PM | نظر خوانندگان [0]

Saturday, June 17, 2006

IRN : Mex 1:3
IRN : POR 0:2
IRN : ANG 1:1
خب این هم از تیم ملی فوتبال ما که با کلی هیاهو و سر و صدا به جام جهانی 2006 آلمان رفت و با ناراحتی و بی سر و صدا به زودی بر خواهد گشت...
خب دیگه نشد که بشه و ایران از گروه خودش با کم تجربگی هایی که نشان داد حذف شد و شاید به راحتی هم حذف شد.
قصد انتقاد یا تعریف از تیم ملی را ندارم، شاید از فوتبال هیچ ندانم، ولی مثل تمام مردم دنیا و جزئی از کشور ایران دوست داشتم ایران لااقل از گروه خودش صعود کند و جز شانزده تیم برتر دنیا قرار بگیره...ولی نشد...
اول باید از همه اعضای تیم تشکر کرد چون آنها اصلا نمی خواستند این اتفاق بیفتد و همه سعی خودشان را کردند، درسته اشتباهات زیادی داشتند ولی خب...
در این بازی ها علی دایی اصلا مثل روزهای قبل خودش نبود این موضوع را، حتی بچه های دو ساله هم به خوبی می فهمند! و فقط نام او در تاریخ فوتبال خواهد ماند، مثل دیگران...
باید از مهدوی کیا بگم؛ که خوب بازی کرد و کلا از سبک بازیش خوشم اومد...
میرزا پور هم که در مقابل مکزیک اشتباهاتی انجام داد ولی در مقابل بازی با پرتقال اشتباهی انجام نداد و در مقابل گل هایی که از پرتقال خورد هیچ کاری نمی توانست انجام دهد...
به هر ترتیبی بود ایران از بازی ها کنار رفت و بازی آخرش در مقابل آنگولا یک بازی تشریفاتی خواهد بود...
پس باید منتظر چهار سال دیگر ماند !!!!
زود چهار سال می گذرد...می گویید نه! پس نگاه کنید...
از ایران خودمان که گذشت حالا لااقل بگذارید با تیم هایی که دوستشان داریم حال کنیم...و از بازی های آنها لذت ببریم...
به نظر شما کدام تیم ها به فینال راه پیدا می کنند...من که دوست دارم بازی بین تیم های ایتالیا و برزیل را در فینال ببینم...البته بازی آلمان و آرژانتین هم خالی از لطف نخواهد بود...
-------------
پ.ن:چند تا عکس بیاد ماندنی از جام جهانی 2006 آلمان انتخاب کردم؛ دیدن این عکس ها شاید خالی از لطف نباشه، از اینجا عکس ها را نگاه کنید.

Labels: ,


نوشته‌ شده توسط Mansour در 11:02 PM | نظر خوانندگان [0]

Wednesday, June 14, 2006

در قدرت حق نظاره کردن، چه خوش است
وز مردم بد کناره کردن، چه خوش است
هر دل که در او مهر الهی نبود
آن دل به هزار پاره کردن چه خوش است
(شاعر ؟)

Labels: , , , , ,


نوشته‌ شده توسط Mansour در 9:04 PM | نظر خوانندگان [0]

Monday, June 12, 2006

دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است
و هيچ چيز،
نه اين دقايق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،
نه اين صداقت حرفی، که در سکوت ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فكر می كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد.
(سهراب سپهری)

Labels: , , ,


نوشته‌ شده توسط Mansour در 9:04 PM | نظر خوانندگان [0]

Sunday, June 11, 2006

در پشت اين ميز
ما در خيال وضع خيط و پيط خويشيم؛
يعنی كه اينجا
در اين اتاق سرد و نمناك
شادان و شنگوليم از گفتار استاد
اينجاست دانشگاه آزاد!
ما در خيال مدرك بی مصرف خويش
آينده تابان كشك آلود خود را
آرام، آرام
در اين تجارتخانه معروف و گمنام
چشم انتظاريم
چوخ بيقراريم!
ماييم مردان فرار از تانك و از تير
آينده ساز مرز و بومی شير تو شير
كمبود امكانات و كشك و قند و چايی
بی اعتدالی، نارسايی
الحق چه خوش گفته «ابو المجد سنايي»
«ای دل بلا، ای دل بلا، ای دل بلايی!»
ما از تبار سنگ پاييم
از سرزمين «اسب ابلق، سم طلا» ييم!
پادر هواييم!
آه ای رئيس كل دانشگاه آزاد
در جيب من ديگر نمی يابی پشيزی
از لطف سركار
من غوره ای بودم، ولی گشتم مويزی!
آيا ميان آنچه در زنبيلتان است،
هنگام ثبت نام در آغاز هر «ترم»
چيزی به نام «رحم» يا «انصاف» هم هست؟!
طرح جديد «علم بازار شبانه»
ما را ز شكوا كرد مأيوس!
لبهايمان را مثل «زيپی» روي هم دوخت
صد جايمان سوخت!
آه ای بزرگانی كه اندر رأس كاريد
وقتي كه روز اول ترم
شهريه ها را می شماريد،
آنگه كه خوشحاليد و شنگوليد و دلشاد
آهسته زير لب بگوييد:
«بيچاره دانشجوی دانشگاه آزاد!»
(ابوالفضل زرويی نصرآباد)
———————
از همه این حرف ها که بگذریم می رسیم سر امتحانات، که مثل خوره آدم رو می خوره…حالا بدی ماجرا اینه که این خراب شده ای که ما گرفتارش شدیم برای این ترم مقررات انضباطی جدیدی گذاشته…و برای هر تخلف انضباطی در سر جلسه بیست و پنج صدم کم می کنن…حالا بدتر از همه اینکه امتحانات و جام جهانی با هم هستن…و بدتر اینکه اصلا حس درس خوندن نیست…خب مثل بقیه ایام این نیز بگذرد!
حالا نظر دوتا از کسانی که ازشون خوشم می یاد(به خصوص آلبرت انيشتين که خیلی ازش خوشم می یاد) را درباره امتحان می نویسم…
فقط سوپ كلم است كه حال آدم را بيشتر از امتحان بهم می زند.(آلبرت انيشتين)
امتحان بخشی از زندگی است نه زندگی بخشی از امتحان.(پائولوكوئيلو)

Labels: ,


نوشته‌ شده توسط Mansour در 1:12 AM | نظر خوانندگان [0]

Thursday, June 08, 2006

«بشر حامی» گفت در بازار بغداد می رفتم كه يكی را هزار تازيانه می زدند؟ اما آن مرد فريادی نمی كشيد سر انجام او را به زندان بردند.
دنبال او رفتم از او پرسيدم: اين تازيانه ها را برای چه به تو زدند؟
گفت: از آن كه شيفته عشقم.
گفتم: چرا زاری نكردی تا تو را عفو كنند؟
گفت: زيرا معشوق من در نظاره من بود و چنان غرق او بودم كه پروای زاريدن نداشتم.
گفتم: اگر به وصال او رسی، چه می كنی؟
نعره ای زد و جان نثار كرد.
آری ، اگر عشق درست بود ، بلا به رنگ نعمت گردد.
(كشف الاسرار)

Labels: ,


نوشته‌ شده توسط Mansour در 2:08 PM | نظر خوانندگان [0]

Tuesday, June 06, 2006

مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه می خواهی؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيری چند؟
(سهراب سپهری)

Labels: , , ,


نوشته‌ شده توسط Mansour در 4:53 PM | نظر خوانندگان [0]

Sunday, June 04, 2006

مثل شبی دراز
مثل شبی دراز
با هر چه روزگار به من داد
با هر چه روزگار گرفت از من
مثل شبی دراز
در شط پاك زمزمه خويش مي روم
با من ستاره ها
نجواگران زمزمه ای عاشقانه اند
و مثل ماهيان طلايی شهاب ها
در بركه های ساكت چشمم
سرگرم پرفشانی تا هر كرانه اند
همراه با تپيدن قلبم پرنده ها
از بوته های شب زده پرواز مي كنند
گل اسب های وحشی گندمزار
از مرگ عارفانه يك هدهد غريب
با آه دردناكی لب باز مي كنند
با هر چه روزگار به من داد هيچ و هيچ
با هر چه روزگار گرفت از من
با كولبار يك شب بی ياد و خاطره
با كولبار يك شب پر سنگ اختران
تنها ميان جاده نمناك می روم
مثل شبی دراز
مثل شبی كه گمشده در او چراغ صبح
تا ساحل اذان خروسان
تا بوی ميش ها
تا سنگلاخ مشرق بی باك می روم
(زنده یاد منوچهر آتشی)

Labels: ,


نوشته‌ شده توسط Mansour در 10:05 PM | نظر خوانندگان [0]

Saturday, June 03, 2006

و اولین موی سفیدم را امروز در آیینه دیدم بی حرف و حدیث، چرا و اما و چه طور؛ قبول کردم که آره دارم پیر می شم…اما به کوری چشم روزگار؛ دلم را همیشه جوان نگه خواهم داشت!!!
شاید چیزی ناراحت کننده تر از دیدن اولین تار موی سفید نباشه! شايد خیلی وقت بوده که سفد شده ولی ندیدم، اما خب بگذار سفید بشه…بگذار همشون از ریشه در بیان…و این جمله شاید زیاد معروف باشه “موی سفید را توی آیینه دیدم، آه بلندی از ته دل کشیدم!”
“ما اشتباه می کنیم
که از چراغ؛ انتظار شکستن داریم
شب؛ سرانجام خودش می شکند…”
می بوسمت تا صبح و خدا و خودم…
—————————
بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست
آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست نیست
هدیه از ایام جز موی سفیدم نیست نیست
من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام
نه شکایت از دورنگی های یاران کرده ام
گرچه شکوه بر زبانم، می فشارد استخوانم
من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام
صد گل امید را در سینه پرپر کرده ام
دست تقدیر زمانم، کرده همرنگ خزانم
می روم دل مردگی ها را ز سر بیرون کنم
گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم
بر کلام ناهماهنگ جدایی خط کشم
در سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم
در دو روز عمر خود بسیار حرمان دیده ام
بس ملامت ها کزین نامردمان بشنوده ام
سر دهد در گوش جانم موی همرنگ شبانم
من که عمر رفته بر خاکستر غم چیده ام
زین سبب گردی ز خاکستر به خود پاشیده ام
گر بمانم یا نمانم بنده ی پیر زمانم…

Labels: ,


نوشته‌ شده توسط Mansour در 5:05 PM | نظر خوانندگان [0]

Thursday, June 01, 2006

حرم امام رضا (ع)
نشد که بشه! خلاصه امسال هم امام رضا قبولم نکرد که برم کنارش و خودم با زبون خودم باهاش حرف بزنم و درد دل کنم، از زمونه براش بگم و خلاصه هر چقدر دعا و آرزو دارم ازش بخوام…نشد…
اما نیلو کوچولو با بابا و مامانش و مادرم رفتن پیش امام رضا…خوب دیگه چه می شه کرد…سال قبل هم می خواستم با دوستان برم حرم امام رضا ولی سال قبل هم نشد؛ امسال هم فکر نکنم بشه…ولی خب اشکالی نداره به مادرم گفتم اگه من را دعا نکردی، زیارتت قبول نیست…خیلی دعا ها و شاید نفرین ها در دلم داشتم که نمی توانستم به او بگویم تا این دعا ها را در کنار حرم، از امام رضا بخواهد، ولی از او خواستم برایم دعا کند…امیدوارم یک روزی خودم بروم پیش امام رضا و خودم باهاش حرف بزنم…به قول یکی از دوستانم که می گفت: توی آسمون از يک ارتفاعی به بعد هيچ ابری نيست، پس هر وقت دلت ابری بود با ابرها نجنگ فقط كمی اوج بگير…
حالا که حرف از امام رضا و مشهد شد بگذارید چند سخن از امام رضا بنویسم.
*شخصی از امام رضا پرسید حد توكل چیست؟ حضرت فرمودند: اینكه با وجود خدا از هیچ كس نترسی.
*نيكوترين مردم از نظر ايمان، خوش خلق‌ترين و با لطف ترين آنها نسبت به اهل خويش است.
- پايه های ايمان چهار چیز است:
1- توکل بر خدا
2- خشنود بودن به حکم و قضای خدا
3- تسليم فرمان خدا
4- واگذار نمودن کار به خدا
و این هم آیه ای از قرآن که خیلی چیز ها می گوید…
فَاذکُرونی اَذکُرکُم وَ اشکُرُوا لی وَ لا تَکفُرُون.
پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم و شکر نعمت من به جای آرید و کفران نعمت مکنید.
(سوره بقره / آیه ۱۵۲)
راستی چند روز پیش درخواست یک استخاره در سایت تبیان دادم که امروز جوابش را گرفتم…نمی دانم چقدر حقیقت دارد ولی این بود…
بسم الله الرحمن الرحيم با عرض سلام و تحيت. دوست محترم! استخاره شما بسيار بد است، مواردی از شما مخفی نگه داشته‌ شده است، نقشه‌ای برای شما كشيده شده است و با انسان های شياد مواجه خواهيد شد كه به شما رحم نمی ‌كنند. اگر چه در ظاهر زياد زبان باز هستند و اظهار خدمت گذاری مي ‌كنند، لكن اين طور نيست؛ هر چه زحمت می ‌كشيد، جز كفران نعمت چيزی نخواهيد ديد. حتماً از آن بپرهيزيد و حتماً‌ ترك شود و اقدام نكنيد كه پشيمانی دارد، صبر كنيد؛ در آينده شخصی خوب به شما كمك و پيشنهاد خوبی می ‌دهد، موفق باشيد.

Labels:


نوشته‌ شده توسط Mansour در 2:20 PM | نظر خوانندگان [0]